خاطره سیامک جون
این خاطره که منو تحت تاثیر قرار دادن اما شما رو نمی دونم
توی حیات دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم
میاد بچهها دور ما حلقه زده بودند و فریاد می...کشیدند.......قورتش
بده....چون هیکلم بزرگ بود اون هی مشت میزد و من فقط دفاع میکردم...باز
اون مشت میزد و من فقط و فقط
دفاع میکردم بالاخره یه خراش کوچیکی توی صورتم افتاد
فرداش خواهرش به من گفت حد اقل تو هم یه مشت میزدی
روم نشد بهش بگم....آخه چشماش شبیه تو بود
به سلامتی هر چی عاشقه ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۹:۵۵ ق.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود