مامان بزرگم
مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن دکتری که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دکتر دیگه وقتی رفتیم داخل،
معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت:
آقای دکتر یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم تا چند روز دیگه برم پیش یه دکتر درست حسابی
دکتر :|
من :|
مامان بزرگم -_-
7سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند! :|
:))))
معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت:
آقای دکتر یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم تا چند روز دیگه برم پیش یه دکتر درست حسابی
دکتر :|
من :|
مامان بزرگم -_-
7سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند! :|
:))))
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۶ ق.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود