خاطره من
من
و مامانم تو هواپيما نشسته بوديم ...
از پروازمونم يكي دوساعتي گذشته بود و هنوز به مقصد نرسيده بوديم من و مامانم كنار پنجره بوديم و یه آقایی صندلي سوم ...
من ميخواستم بلند شم از بالاي سرم كيفمو بردارم به آقاهه نگاه كردم گفتم ببخشيد ... نيم خيز هم بودم ....
يهو آقاهه هول شد گفت: پياده ميشيد ؟؟؟
منو میگی ديگه از خنده ميخواستم بيهوش شم ...
از پروازمونم يكي دوساعتي گذشته بود و هنوز به مقصد نرسيده بوديم من و مامانم كنار پنجره بوديم و یه آقایی صندلي سوم ...
من ميخواستم بلند شم از بالاي سرم كيفمو بردارم به آقاهه نگاه كردم گفتم ببخشيد ... نيم خيز هم بودم ....
يهو آقاهه هول شد گفت: پياده ميشيد ؟؟؟
منو میگی ديگه از خنده ميخواستم بيهوش شم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود