من و مامانم تو هواپيما نشسته بوديم ...
از پروازمونم يكي دوساعتي گذشته بود و هنوز به مقصد نرسيده بوديم من و مامانم كنار پنجره بوديم و یه آقایی صندلي سوم  ...
من ميخواستم بلند شم از بالاي سرم كيفمو بردارم به آقاهه نگاه كردم گفتم ببخشيد ... نيم خيز هم بودم ....
يهو آقاهه هول شد گفت: پياده ميشيد ؟؟؟
منو میگی ديگه از خنده ميخواستم بيهوش شم ...