قصه ی چهار شمع
چهار شمع به ارامی میسوختند وبا یکدیگر صحبت میکردند.
اولی میگفت: من دوستی هستم ولی کسی نمی تواند مرا روشن نگه دارد ونا گزیر خواموش میگردم وناگهان خاموش گشت.
دومی گفت :من ایمان هستم ولی خیلی در من سستی میکنند ونسیمی وزید وشمع خاموش گشت.
سومی گفت: من عشق هستم ولی مردم مرا کنار میگذارند وحتی یادشان میرود به یکدیگر عشق بورزندو خاموش گشت.
کودک درون اتاق شد وقتی چشمش به شمع های خاموش افتاد گفت مگر قول نداده بودین تا اخر روشن بمانید؟؟؟
وشروع به گریه کرد.
شمع چهارم گفت :تا وقتی من روشنم میتونی بقیه را روشن کنی
من امید هستم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود