یکی از فانتزیام اینه که با کلی بدبختی و فلاکت من و عشقم خانواده هامونو راضی کنیم که با هم ازدواج کنیم و سر سفره ی عقد من به جای بله ، بگم نه و برم سمت افق، همین جوری که دارم می رم عشقم بگه لااقل بگو چرا؟ من سرمو برگردونم یه لبخند بزنمو همینجوری هی محوتر شم... اونم خز بازی درنیاره دنبالم بیاد :)))))

ارسال شده توسط : ناشناس