فانتزی
یکی از فانتزیام اینه که با کلی بدبختی و فلاکت من و عشقم خانواده هامونو
راضی کنیم که با هم ازدواج کنیم و سر سفره ی عقد من به جای بله ، بگم نه و
برم سمت افق، همین جوری که دارم می رم عشقم بگه لااقل بگو چرا؟ من سرمو
برگردونم یه لبخند بزنمو همینجوری هی محوتر شم... اونم خز بازی درنیاره
دنبالم بیاد :)))))
ارسال شده توسط : ناشناس
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۵۰ ب.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود