خاطره
داشتیم
با بابام تو خیابون میرفتیم دوستشو دید.
بعد از سلام و احوالپرسی دوستش به من اشاره کرد گفت این پسرتونه؟
بابام یه سری تکون دادگفت آره دیگه چوب خدا صدا نداره!!!
من :|
باز من :|
همچنان من :|
بعد از سلام و احوالپرسی دوستش به من اشاره کرد گفت این پسرتونه؟
بابام یه سری تکون دادگفت آره دیگه چوب خدا صدا نداره!!!
من :|
باز من :|
همچنان من :|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود