فانتزیهای من
یکی از
فانتزیام اینه دختر بودم واسم خواستگار می اومد!
بعد من میگفتم : شما اومدين منو بگيرين؟
اونام می گفتن : بلــــــــــــه!
بعد منم میدویدم و داد میزدم:اگه میتونین منوبگيرين ...
اگه میتونین منوبگيرين!...
خلاصه همینجوری تا شب بازی می كرديم :|
بعد من میگفتم : شما اومدين منو بگيرين؟
اونام می گفتن : بلــــــــــــه!
بعد منم میدویدم و داد میزدم:اگه میتونین منوبگيرين ...
اگه میتونین منوبگيرين!...
خلاصه همینجوری تا شب بازی می كرديم :|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۲ ق.ظ توسط مهدی اسلامی
|
این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود