کودک شیشه پاک کن

میان ماشین‌ها می چرخید

با دستمالی چرکین

به بهانه‌ی پاک کردن شیشه‌ها

اما هیچ کس او را نمی دید …

هیچ کس سکه‌ای به کاسه‌اش

نمی انداخت …

یک روز راننده ای بی‌حواس

جانش را گرفت

و خیابان ناگهان کفاره باران شد از اسکناس‌های بی حاصل …

“به راستی چه تلخ است فقر”